درسنامه آموزشی ادبیات فارسی کلاس هفتم
درس 10: کلاس ادبیات، مرواریدی در صدف، زندگی حسابی، فرزند انقلاب
کلاس ادبیات
کلاس ساکت ساکت است. معلّم ادبیات، نظام وفا، مشغول خواندن یک شعر فرانسوی است. نیما با کنجکاوی به دهان معلّم چشم دوخته و با تمام وجود در جاذبههای شعر غرق شده است. معلّم، خواندن را تمام میکند و با قدمهای شمرده پشت میزش میرود و مینشیند. دوست دارد تأثیر شعر را بر شاگردانش ببیند. با دقّت همهٔ کلاس را از نظر میگذراند و ناگهان نگاهش روی چهرهٔ نیما میماند. برقی در عمق چشمهای این نوجوان شهرستانی وجود دارد که همیشه او را به خود جذب میکند امّا این بار آن برق بیشتر به چشم میآید.
- خوب علی جان! مثل اینکه حرفی برای گفتن داری؟
نیما ناگهان به خود میآید. هنوز گیج و غرق زیبایی شعر است. با دستپاچگی میگوید: «ها؟ بله! زیبا بود؛ گمان کنم شاعر آن ویکتور هوگو باشد!»
- آفرین بر تو پسر باهوش! از کجا فهمیدی؟
نیما با غرور ادامه میدهد: «قبلاً آن را خودم ترجمه کردهام».
- خوب، که این طور! به هر حال ما همه مشتاقیم ترجمهٔ تو را بشنویم.
نیما بر میخیزد و با دستهایی لرزان کاغذی را پیش رویش میگشاید و شروع به خواندن میکند. لرزشی در صدای او احساس میشود ولی کمکم جای خود را به حرارت و شور و نشاط میدهد. نیما نوشتهاش را میخواند و مینشیند.
- آفرین، آفرین، خیلی خوب بود، آقای علی اسفندیاری!
نیما از خجالت سرخ شده است و سر به زیر دارد. کلاس که تمام میشود، معلّم صدایش میزند.
- علی جان تو بمان.
معلّم کتابی را از کیفش در میآورد و میگوید: «بگیر؛ این کتاب را با دقّت بخوان. راستی، شعر فارسی چطور؟ هیچ مطالعه میکنی؟»
نیما جواب میدهد: «بله، از نظامی زیاد میخوانم».
معلّم با همان لحن گرمش ادامه میدهد: «خیلی عالی است، نظامی در آرایش صحنههای شعرش استاد بینظیری است. شنیدهام خودت هم شعر میگویی. یادت باشد از شعرهایت حتماً برایم بیاوری. دلم میخواهد سرت را بالا بگیری و با صدای بلند، برایم شعر بخوانی».
نیما پس از اندکی درنگ، چنین خواند:
نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم میبخشد
روشنم میدارد.
نیما، محمّدحسن حسینی، با تغییر و افزایش
مرواریدی در صدف
پروین از کودکی کوشا و اهل تفکّر بود. در یازده سالگی با اشعار فردوسی، نظامی، مولوی و ناصرخسرو آشنا شد. این کودک آرام و با استعداد، با راهنمایی و کمک پدرش، سرودن شعر را آغاز کرد. پدر از پروین، همچون مرواریدی در صدف، با دقّت مراقبت میکرد.
پدر، گاهی قطعههایی زیبا از شعرهای عربی، ترکی، فرانسوی و انگلیسی را ترجمه میکرد و پروین را تشویق میکرد تا آنها را به صورت شعر درآورد. گاهی شعری از شاعران قدیم ایران به او میداد تا قافیههایش را تغییر بدهد و در سرودن شعر تجربه بیندوزد.
پروین اعتصامی اوّلین شعرهایش را در هفت یا هشت سالگی سروده است. بعضی از این شعرها به اندازهای زیبا، جالب و پرمعنا هستند که خواننده را به شگفتی وا میدارند. برخی از زیباترین شعرهایش را در نوجوانی و در یازده تا چهارده سالگی سروده است. شعر «ای مرغک» او در دوازده سالگی سروده شده است.
ای مرغک خُرد، ز آشیانه
پرواز کن و پریدن آموز
ای پرنده کوچک، از لانهات پرواز کن و پرواز کردن را بیاموز
تا کی حرکات کودکانه؟
در باغ و چمن چمیدن آموز
تا چه زمانی میخواهی کارهای بچه گانه انجام دهی؟ به باغ و گلزار برو.
رام تو نمیشود زمانه
رام از چه شدی؟ رمیدن آموز
روزگار طبق خواستهی تو عمل نمیکند، برای چه تسلیم روزگار شدی؟ بلند شو و حرکت کن و تکاپو کردن را یاد بگیر.
مَنْدیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم، دیدن آموز
از ترس گرفتار شدن تکاپو و حرکت را ترک نکن. برو و ببین و تجربه کن.
شو روز به فکر آب و دانه
هنگام شب آرمیدن آموز
روزها در پی کسب روزی و رفع احتیاجات خود باش و شبها استراحت کن.
پروین و سرودههایش آنقدر شگفتانگیز بودند که بزرگترین شاعران روزگار، او را تحسین و تشویق میکردند. محمّدحسین شهریار، شاعر بزرگ روزگار ما، هنگامی که سرودههای دورهٔ نوجوانی پروین را میخواند، میگفت:
به راستی که یکی از نوابغ ادب است
میان شاعرهها تاکنون نظیرش نیست
پروین اعتصامی، مهناز بهمن، با کاهش و تغییر
زندگی حسابی
دکتر محمود حسابی دوران کودکی را با سختی و فقر گذرانده بود، به طوری که یادآوری خاطرات آن روزها ناراحتش میکرد ولی همواره میگفت: «مهم این است که در مقابل سختیها تسلیم نشد. اگر انسان در برابر دشواریها بایستد، بر آنها چیره میشود، البتّه باید صبر و طاقت را از دست نداد و هیچگاه ناسپاسی نکرد».
پروفسور حسابی، هر وقت از خواندن و پژوهش فراغت مییافت، به باغبانی میپرداخت و در زمان مناسب از بیل زدن باغچه و یا خالی کردن آب حوض خانهاش هم پروایی نداشت.
استاد حسابی، خود حافظ قرآن بود و فرزندانش را از کودکی به یادگیری و انجام واجبات دینی تشویق میکرد. حتّی آنان را به تلاوت آیات به شیوهٔ صحیح و درک کامل معانی آنها وا میداشت و علاوه بر دانش اندوزی، به یادگیری امور فنّی مانند بنّایی، جوشکاری و نجّاری فرا میخواند و خود نیز برای ساخت برخی از قطعات صنعتی، تا پاسی از شب کار میکرد. او حدود هشت ماه هر روز به یک تراشکاری میرفت و برای ناهار به یک بیسکویت راضی میشد تا بتواند قطعات مورد نظر را بسازد و کشور را از واردات بینیاز کند. او راه شکوفایی و استقلال کشور را در تلاش و کوشش افراد جامعه میدانست و با علم بدون عمل، مخالف بود.
دکتر حسابی به زبان و فرهنگ و ادب فارسی نیز عشق میورزید و آثار بیشتر بزرگان شعر و ادب را با دقّت مطالعه میکرد. دیوان حافظ را به خوبی میخواند و از آن لذّت میبرد و معتقد بود که یک ایرانی نباید غزل حافظ را غلط بخواند و یا نادرست بفهمد.
دلبستگی استاد به شعر و ادب تا اندازهای بود که سر در خانهاش را به این بیت سعدی آراسته بود که امروز نوازشگر دیدگان رهگذران و مشتاقان آن استاد است:
«به جان زندهدلان، سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازاری»
فرزند صالح انقلاب
سعید، هنوز سالهای دبستان را پشت سر نگذاشته بود که با شور و علاقه، مطالعهٔ کتابهای مختلف را شروع کرد. ساعتها مینشست و تا کتابی را به پایان نمیرساند، رها نمیکرد.
در دورهٔ دبیرستان، نمایشنامهٔ «ابوذر» را همراه با دوستانش اجرا کرد. او به پیامبر (ص) و یارانش عشق میورزید و میکوشید؛ این شخصیتها را به هم سنّ و سالهایش بشناساند.
هجده ساله بود که معلّم هنرستان شد و به دانشآموزانش که شانزده یا هفده ساله بودند، درس میداد. همه او را استاد جوان میخواندند. او و شاگردانش تقریباً هم سنّ و سال بودند!
جان و دل سعید با صدای دلنواز قرآن، آشنا بود. در خلوت، قرآن زمزمه میکرد و بسیاری از آیات را به حافظه سپرده بود. اگر با او همسفر میشدی در طول راه، تلاوت زیبای قرآن او را میشنیدی. ورزش میکرد و به فوتبال علاقهمند بود. همیشه دوست داشت ایران را در همهٔ مسابقات پیروز و سربلند ببیند.
شاگردانش میگویند: «به دو چیز علاقهمند بود، قرائت قرآن و مشاعره. وقتی دیگران در مشاعره میماندند، سعید ادامه میداد. ذهن او لبریز سرودههای زیبا بود».
سالها در جبههها، دلیرانه شرکت کرد. به رزمندگان روحیه داد و با همهٔ توان از اسلام و ایران دفاع کرد و از آن پس به عنوان پژوهشگری نوآور و علمی، افتخار آفرین شد.
دکتر سعید کاظمی آشتیانی، دانشمند بزرگ روزگار ما، در دیماه 1384 چشم از جهان فروبست. مقام معظّم رهبری، حضرت آیت الله خامنهای، در وصف این پژوهشگر فداکار نوشتند: «شهید سعدی کاظمی آشتیانی در زمینهٔ سلولهای بنیادی پیش آهنگ بودند. وی یکی از فرزندان صالح انقلاب و از رویشهای مبارکی بود که آیندهٔ درخشان علمی را در کشور خود، نوید میدهند».
خودارزیابی (صفحهٔ 93 کتاب درسی)
1- معلّم، برای تشویق نیما چه کرد؟ به او کتابی داد تا مطالعه کند.
2- دکتر حسابی و دکتر کاظمی آشتیانی چه خصوصیات مشترکی داشتند؟ هر دو به قرائت قرآن و شعر و ادبیات و مطالعه علاقه مند بودند.
3- به نظر شما چرا دکتر حسابی، با «علم بدون عمل» مخالف بود؟ زیرا علم بدون عمل مثل زنبور بیعسل است و سودی ندارد. هم چنین کسی که از علم خود در زندگی بهره نمیبرد، در زندگی ناموفق خواهد بود و تنها عمل است که پس از کسب علم میتواند موجب ترقی و تکامل شود.
کار گروهی (صفحهٔ 95 کتاب درسی)
1- با راهنمایی معلّم خود در مورد ویژگیهای شعر نیمایی، گفتوگو کنید.
2- دیوان پروین را به کلاس بیاورید و در مورد یکی از شعرهای او صحبت کنید.
نوشتن (صفحهٔ 95 کتاب درسی)
1- زمان فعلهای زیر را مشخّص کنید.
خواهم رفت: آینده
مینویسند: حال
گرفته بودی : گذشته
شنیدیم : گذشته
نشسته بودید: گذشته
آمدند: حال
2- پیام، قافیه و ردیف را در «قطعهٔ زیر» بنویسید.
برزگری پند به فرزند داد
کای پسر این پیشه پس از من توراست
هر چه کُنی کشت، همان بدْرَوی
کار بد و نیک چو کوه و صداست
پیام: نتیجهی اعمال و رفتار ما به خودمان بر میگردد.
قافیه: را / صدا
ردیف: است
3- با توجّه به متن درس، جای خالی را با کلمهٔ مناسب، پرکنید.
- معلّم با همان لحن گرمش ادامه داد: «خیلی عالی است.»
- اگر با او همسفر میشدی در طول راه تلاوت زیبای قرآن او را میشنیدی.
4- در متن زیر غلطهای املایی را پیدا کنید و شکل درست آنها را بنویسید.
مهم این است که در مقابل سختیها تصلیم نشد. اگر انسان در برابر دشواریها بایستد، بر آن چیره میشود، البتّه باید سبر و تاقت را از دست نداد و هیچ گاه ناسپاسی نکرد. تسلیم - صبر - طاقت
